خرید بک لینک

داریم نزدیک میشیم به اولین مرحله‌ی رسمی از هفت‌خوان ازدواج

حقیقتاً انقد از این مراسمات میترسم که هرلحظه میخوام بزنم زیرش و بگم پشیمون شدم هرچقدم بهم میگن یه پلک بزنی سختیش تموم شده قانع نمیشم و شبها از تپش قلب و اضطراب و خشکی دهان خوابم نمیبره

سگ‌ترس


+عزیزم واقعا میخوام برای همه عمر باتو باشم ولی نمیدونستم انقد ازین چیزا میترسم.ببخشید ‍♀️

برچسب: نویسنده: امیر پاکدل تاريخ: جمعه 30 مرداد 1405 ساعت: 22:15

ببین! تمامِ من شدی . . . +به هم رسیدیم❤️

برچسب: نویسنده: امیر پاکدل تاريخ: يکشنبه 12 آذر 1402 ساعت: 17:14

داریم نزدیک میشیم به اولین مرحلهی رسمی از هفتخوان ازدواجحقیقتاً انقد از این مراسمات میترسم که هرلحظه میخوام بزنم زیرش و بگم پشیمون شدمادامه مطلب

برچسب: نویسنده: امیر پاکدل تاريخ: يکشنبه 23 مهر 1402 ساعت: 15:42

جنون

همه تلاشمو کردم برای اینکه ازم دور شه و از اینکه حس کردم شاید دارم موفق میشم ترسیدم :(

+ نوشته شده در پانزدهم فروردین ۱۴۰۲- orkide 

| 


برچسب: نویسنده: امیر پاکدل تاريخ: دوشنبه 21 فروردين 1402 ساعت: 7:42

میدونم الان اوضاعی نیست که من بیام از خودم بگم ولی خب من اینجا برای خودممینویسم تا رخدادهای زندگی یادم بمونه؛دوماهه این کاروشروع کردم، و اضطرابم به بالاترین حد رسیده. انقدر رو من تاثیر گذاشته و اضطرابمو زیاد کرده که حتا پشت چراغ قرمز استرس میگیرم که نکنه وقتی حواسم نیست چراغ سبز بشه و من دیر راه بیفتم! انقدرررر اضطرابم بالا رفته که حتا الان ک دارم مینویسمش تنگی نفس گرفتمادامه مطلب

برچسب: نویسنده: امیر پاکدل تاريخ: جمعه 7 بهمن 1401 ساعت: 17:12

زنگ زده بود بهم،

زنگ زدم گفتم من خیلی عصبیم،حتا نمیتونم الان برات تعریف کنم چون گریهم میگیره.

گفت زنگ زدم بگم حاضر باش عصر بریم شمال

❤️

+ نوشته شده در بیست و هشتم مهر ۱۴۰۱- orkide 

| 

برچسب: نویسنده: امیر پاکدل تاريخ: جمعه 7 بهمن 1401 ساعت: 17:12

من اگه یه ذره شجاعت داشتم از این زندگی خلاص شده بودمحقیقتا باگ زندگی اینجاست که تو داری تو لجن دست و پا میزنی ولی بخاطر دیگران نباید خودتو خلاص کنیادامه مطلب

برچسب: نویسنده: امیر پاکدل تاريخ: جمعه 7 بهمن 1401 ساعت: 17:12

یه فشار روانی شدیدی رومه، ینی یجوریه که من بیام واسه شما تعریف کنم میگید خب همش همین؟؟ ولی خودم واقعا از هم پاچیدم بخاطرش. همش گریهم میاد، همش فشردگی قلبمو حس میکنم. و همممممش میترسم نکنه ام اس بگیرمادامه مطلب

برچسب: نویسنده: امیر پاکدل تاريخ: دوشنبه 6 تير 1401 ساعت: 0:31

تا میای بلند شی یهو یه ماشین دیگه از روت رد میشهاندفه با قطار دارن رد میشن مثکهادامه مطلب

برچسب: نویسنده: امیر پاکدل تاريخ: دوشنبه 6 تير 1401 ساعت: 0:31

نه که ادمی باشم که فقط برام رابطه مهم باشه و برای همینم هست مدتیه، تقریبا از 2سال پیش فقط دارم دربارش مینویسم.خب اون دوره اتفاقات دیگه ای هم میفتادن.اونارو میشد برای همه گفت ولی دردایی که احساسم چشید ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: امیر پاکدل تاريخ: شنبه 30 آذر 1398 ساعت: 22:07

خبر خوب برای خودم اینکه بلاخره عشق رو پذیرفتم :)

بعد از دوسال تونستم کسی رو توی دلم راه بدم

+اونی که هرروز سر میزنی!سر جدت بیا خودتو معرفی کن ببینم کی ای که ارشیو رو میخونی حتی

برچسب: نویسنده: امیر پاکدل تاريخ: سه شنبه 27 آذر 1397 ساعت: 13:42

میرم و میچرخم و سعی میکنم فراموش کنم و بخندم و خوش بگذرونم ولی باز برمیگردم پیش تو

باز عکستو نگاه میکنم و برات زار میزنم و از دلتنگیم میگم و از نبودنت شکایت میکنم

سرانجامِ دوست داشتنم چه شد؟

تویی که نخواستی

منی که جا ماندم

و خدایی که هیچوقت

در امورِ عاشقانه دخالت نمیکند…:)

برچسب: نویسنده: امیر پاکدل تاريخ: پنجشنبه 15 آذر 1397 ساعت: 12:15

رفتم اون کافه همیشگی.۳سال بود که نرفته بودم.چون بیهم اونجا نمیرفتیم و بعد از توام دیگه دلم نمیخاست برم اونجا.جرئتشو نداشتم.حتی از جلوش ک رد میشدم نفسم میگرفت.چند روز پیش ازونجا میگذشتم.حالم خوب بود.گادامه مطلب

برچسب: نویسنده: امیر پاکدل تاريخ: پنجشنبه 15 آذر 1397 ساعت: 12:15

دیدمت...چقدر اتفاقی...انگار که همه اتفاقا اونجوری چیده شده بودن که من ازونجا رد بشم و ماشینتو ببینم و بعد خودت ک سوارش شدی. یک باره یادم رفت که چه دردی کشیدم تا همه چیو فراموش کنم.قلبم تپیدن گرفت سرعت گرفتم.بوق زدم.اومدم کنارت.که چی بشه؟که پر از امید نگات کنم و بدون هیچ حسی نگام کنی.انتظار نگاه عاشقانه نداشتم.حتی انتظار نگاه دوستانه.ولی توی نگاهت هیچی نیود.هیچ حسی نبود.چشات برق نمیزد.نگاهت یخم کرد.همه وجودم اما داغ شد.دستام لرزید.همه اینا توی چندثانیه کوتاه اتفاق افتاد.تا تو روتو برگردونی.و با تمام سرعت راهتو از بین ماشینا باز کنی و از دیدم محو بشی. دنبالت راه نیفتادم چون میدونستم بهت نمیرسم. گوشیو ورداشتم با دستای لرزون برات نوشتم و شمارتو تایپ کردم و فرستادم.زود جوابمو دادی و من تا خونه زار زدم... نگاهت همش جلوی چشمم بود....اون نگاهت بهم گف دیگه منتظر برگشتنت نباشم....گفت که دیگه راهی نیس.... دیگه چیزی ازم نمونده... +خسته از خستگیای این دل وامونده + نوشته شده در بیست و سوم دی ۱۳۹۶- orkide | ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: امیر پاکدل تاريخ: سه شنبه 26 دی 1396 ساعت: 5:41

نگفتی این دختره بدون من چی میشه؟نترسیدی مریض بشم، دیوونه بشم؟ نترسیدی خودکشی کنم؟ یه بار فکر کردی بهم؟ الان چی؟الان شده بهم فکر کنی؟ تو اصن میدونی که من عکستو دیدم نفسم بند اومد؟میدونی که هی میرم نگاش میکنم و خودمو داغون میکنم؟ میدونی من بازم مث روزای اول رفتنت بی تاب شدم؟ میدونی که وقتی کسی سعی میکادامه مطلب

برچسب: نویسنده: امیر پاکدل تاريخ: جمعه 30 تير 1396 ساعت: 1:02

صفحه بندی