
داریم نزدیک میشیم به اولین مرحلهی رسمی از هفتخوان ازدواج
حقیقتاً انقد از این مراسمات میترسم که هرلحظه میخوام بزنم زیرش و بگم پشیمون شدم هرچقدم بهم میگن یه پلک بزنی سختیش تموم شده قانع نمیشم و شبها از تپش قلب و اضطراب و خشکی دهان خوابم نمیبره
+عزیزم واقعا میخوام برای همه عمر باتو باشم ولی نمیدونستم انقد ازین چیزا میترسم.ببخشید ♀️
برچسب:
نویسنده: امیر پاکدل
ببین! تمامِ من شدی . . . +به هم رسیدیم❤️
برچسب:
نویسنده: امیر پاکدل
داریم نزدیک میشیم به اولین مرحلهی رسمی از هفتخوان ازدواجحقیقتاً انقد از این مراسمات میترسم که هرلحظه میخوام بزنم زیرش و بگم پشیمون شدم
برچسب:
نویسنده: امیر پاکدل
میدونم الان اوضاعی نیست که من بیام از خودم بگم ولی خب من اینجا برای خودممینویسم تا رخدادهای زندگی یادم بمونه؛دوماهه این کاروشروع کردم، و اضطرابم به بالاترین حد رسیده. انقدر رو من تاثیر گذاشته و اضطرابمو زیاد کرده که حتا پشت چراغ قرمز استرس میگیرم که نکنه وقتی حواسم نیست چراغ سبز بشه و من دیر راه بیفتم! انقدرررر اضطرابم بالا رفته که حتا الان ک دارم مینویسمش تنگی نفس گرفتم
برچسب:
نویسنده: امیر پاکدل
من اگه یه ذره شجاعت داشتم از این زندگی خلاص شده بودمحقیقتا باگ زندگی اینجاست که تو داری تو لجن دست و پا میزنی ولی بخاطر دیگران نباید خودتو خلاص کنی
برچسب:
نویسنده: امیر پاکدل
یه فشار روانی شدیدی رومه، ینی یجوریه که من بیام واسه شما تعریف کنم میگید خب همش همین؟؟ ولی خودم واقعا از هم پاچیدم بخاطرش. همش گریهم میاد، همش فشردگی قلبمو حس میکنم. و همممممش میترسم نکنه ام اس بگیرم
برچسب:
نویسنده: امیر پاکدل
تا میای بلند شی یهو یه ماشین دیگه از روت رد میشهاندفه با قطار دارن رد میشن مثکه
برچسب:
نویسنده: امیر پاکدل
برچسب:
نویسنده: امیر پاکدل
بعد از دوسال تونستم کسی رو توی دلم راه بدم
+اونی که هرروز سر میزنی!سر جدت بیا خودتو معرفی کن ببینم کی ای که ارشیو رو میخونی حتی
برچسب:
نویسنده: امیر پاکدل
باز عکستو نگاه میکنم و برات زار میزنم و از دلتنگیم میگم و از نبودنت شکایت میکنم
سرانجامِ دوست داشتنم چه شد؟
تویی که نخواستی
منی که جا ماندم
و خدایی که هیچوقت
در امورِ عاشقانه دخالت نمیکند…:)
برچسب:
نویسنده: امیر پاکدل
برچسب:
نویسنده: امیر پاکدل
دیدمت...چقدر اتفاقی...انگار که همه اتفاقا اونجوری چیده شده بودن که من ازونجا رد بشم و ماشینتو ببینم و بعد خودت ک سوارش شدی. یک باره یادم رفت که چه دردی کشیدم تا همه چیو فراموش کنم.قلبم تپیدن گرفت سرعت گرفتم.بوق زدم.اومدم کنارت.که چی بشه؟که پر از امید نگات کنم و بدون هیچ حسی نگام کنی.انتظار نگاه عاشقانه نداشتم.حتی انتظار نگاه دوستانه.ولی توی نگاهت هیچی نیود.هیچ حسی نبود.چشات برق نمیزد.نگاهت یخم کرد.همه وجودم اما داغ شد.دستام لرزید.همه اینا توی چندثانیه کوتاه اتفاق افتاد.تا تو روتو برگردونی.و با تمام سرعت راهتو از بین ماشینا باز کنی و از دیدم محو بشی. دنبالت راه نیفتادم چون میدونستم بهت نمیرسم. گوشیو ورداشتم با دستای لرزون برات نوشتم و شمارتو تایپ کردم و فرستادم.زود جوابمو دادی و من تا خونه زار زدم...
نگاهت همش جلوی چشمم بود....اون نگاهت بهم گف دیگه منتظر برگشتنت نباشم....گفت که دیگه راهی نیس....
دیگه چیزی ازم نمونده...
+خسته از خستگیای این دل وامونده
+ نوشته شده در بیست و سوم دی ۱۳۹۶- orkide
|
برچسب:
نویسنده: امیر پاکدل
برچسب:
نویسنده: امیر پاکدل