سگترس
-
تاریخ: 1405/5/30 ساعت: 22:15
داریم نزدیک میشیم به اولین مرحلهی رسمی از هفتخوان ازدواجحقیقتاً انقد از این مراسمات میترسم که هرلحظه میخوام بزنم زیرش و بگم پشیمون شدم هرچقدم بهم میگن یه پلک بزنی سختیش تموم شده قانع نمیشم و شبها از تپش قلب و اضطراب و خشکی دهان خوابم نمیبره +عزیزم واقعا میخوام برای همه عمر باتو باشم ولی نمیدونستم ...
جمعه ۳ اذر ۱۴۰۲
-
تاریخ: 1402/9/12 ساعت: 17:14
ببین! تمامِ من شدی . . . +به هم رسیدیم❤️
سگترس
-
تاریخ: 1402/7/23 ساعت: 15:42
داریم نزدیک میشیم به اولین مرحلهی رسمی از هفتخوان ازدواجحقیقتاً انقد از این مراسمات میترسم که هرلحظه میخوام بزنم زیرش و بگم پشیمون شدم
جنون
-
تاریخ: 1402/1/21 ساعت: 7:42
جنون همه تلاشمو کردم برای اینکه ازم دور شه و از اینکه حس کردم شاید دارم موفق میشم ترسیدم :( + نوشته شده در پانزدهم فروردین ۱۴۰۲- orkide | Adblock test (Why?)
-
تاریخ: 1401/11/7 ساعت: 17:12
میدونم الان اوضاعی نیست که من بیام از خودم بگم ولی خب من اینجا برای خودممینویسم تا رخدادهای زندگی یادم بمونه؛دوماهه این کاروشروع کردم، و اضطرابم به بالاترین حد رسیده. انقدر رو من تاثیر گذاشته و اضطرابمو زیاد کرده که حتا پشت چراغ قرمز استرس میگیرم که نکنه وقتی حواسم نیست چراغ سبز بشه و من دیر راه بیف...
به همین سادگی
-
تاریخ: 1401/11/7 ساعت: 17:12
زنگ زده بود بهم،زنگ زدم گفتم من خیلی عصبیم،حتا نمیتونم الان برات تعریف کنم چون گریهم میگیره.گفت زنگ زدم بگم حاضر باش عصر بریم شمال❤️ + نوشته شده در بیست و هشتم مهر ۱۴۰۱- orkide | Adblock test (Why?)
خودکشی مرگ قشنگیست که بدان دل بستم /دست کم هر دو سه شب سیر به فکرش هستم
-
تاریخ: 1401/11/7 ساعت: 17:12
من اگه یه ذره شجاعت داشتم از این زندگی خلاص شده بودمحقیقتا باگ زندگی اینجاست که تو داری تو لجن دست و پا میزنی ولی بخاطر دیگران نباید خودتو خلاص کنی
دو نقطه عرررر
-
تاریخ: 1401/4/6 ساعت: 0:31
یه فشار روانی شدیدی رومه، ینی یجوریه که من بیام واسه شما تعریف کنم میگید خب همش همین؟؟ ولی خودم واقعا از هم پاچیدم بخاطرش. همش گریهم میاد، همش فشردگی قلبمو حس میکنم. و همممممش میترسم نکنه ام اس بگیرم
ای بابا دیگه
-
تاریخ: 1401/4/6 ساعت: 0:31
تا میای بلند شی یهو یه ماشین دیگه از روت رد میشهاندفه با قطار دارن رد میشن مثکه
شفاف سازی درباره خود!
-
تاریخ: 1398/9/30 ساعت: 22:07
نه که ادمی باشم که فقط برام رابطه مهم باشه و برای همینم هست مدتیه، تقریبا از 2سال پیش فقط دارم دربارش مینویسم.خب اون دوره اتفاقات دیگه ای هم میفتادن.اونارو میشد برای همه گفت ولی دردایی که احساسم چشید
حالم خوبه :)
-
تاریخ: 1397/9/27 ساعت: 13:42
خبر خوب برای خودم اینکه بلاخره عشق رو پذیرفتم :) بعد از دوسال تونستم کسی رو توی دلم راه بدم +اونی که هرروز سر میزنی!سر جدت بیا خودتو معرفی کن ببینم کی ای که ارشیو رو میخونی حتی
زخم عشق آورده تا کویَت مَرا
-
تاریخ: 1397/9/15 ساعت: 12:15
میرم و میچرخم و سعی میکنم فراموش کنم و بخندم و خوش بگذرونم ولی باز برمیگردم پیش تو باز عکستو نگاه میکنم و برات زار میزنم و از دلتنگیم میگم و از نبودنت شکایت میکنم سرانجامِ دوست داشتنم چه شد؟ تویی که نخواستی منی که جا ماندم و خدایی که هیچوقت در امورِ عاشقانه دخالت نمیکند…:)
تموم
-
تاریخ: 1397/9/15 ساعت: 12:15
رفتم اون کافه همیشگی.۳سال بود که نرفته بودم.چون بیهم اونجا نمیرفتیم و بعد از توام دیگه دلم نمیخاست برم اونجا.جرئتشو نداشتم.حتی از جلوش ک رد میشدم نفسم میگرفت.چند روز پیش ازونجا میگذشتم.حالم خوب بود.گ
دوشنبه ۱۱دی ساعت ۱۲و۲۰ دقیقه بعد از ظهر
-
تاریخ: 1396/10/26 ساعت: 5:41
دیدمت...چقدر اتفاقی...انگار که همه اتفاقا اونجوری چیده شده بودن که من ازونجا رد بشم و ماشینتو ببینم و بعد خودت ک سوارش شدی. یک باره یادم رفت که چه دردی کشیدم تا همه چیو فراموش کنم.قلبم تپیدن گرفت سرعت گرفتم.بوق زدم.اومدم کنارت.که چی بشه؟که پر از امید نگات کنم و بدون هیچ حسی نگام کنی.انتظار نگاه عاشق...
لعنت به احساسی که کم نشد اصلا، لعنت به سه تامون ،هم تو، هم اون، هم من...
-
تاریخ: 1396/4/30 ساعت: 1:02
نگفتی این دختره بدون من چی میشه؟نترسیدی مریض بشم، دیوونه بشم؟ نترسیدی خودکشی کنم؟ یه بار فکر کردی بهم؟ الان چی؟الان شده بهم فکر کنی؟ تو اصن میدونی که من عکستو دیدم نفسم بند اومد؟میدونی که هی میرم نگاش میکنم و خودمو داغون میکنم؟ میدونی من بازم مث روزای اول رفتنت بی تاب شدم؟ میدونی که وقتی کسی سعی میک
in
-
تاریخ: 1396/4/30 ساعت: 1:02
چجوری باهام بازی کردی.حتما اگه الان باهم بودیم یجوری داستانو میپیچوندی و منم باور میکردم! ولی خب الان میدونم که چندماه بهم دروغ گفتی.هرچند که همون شب میدونستم ولی دلم میخاست دروغای تورو باور کنم.چون اگه باور نمیکردم باید ازت جدا میشدم و این چیزی نبود که من میخام. مرسی که خائن بودی! مرسی که کاری کردی
دنیا مالِ همه،بیخیالِ همه
-
تاریخ: 1396/4/13 ساعت: 20:00
حالم خیلی بده.افتضاح.وحشتناک.فاجعه.نمیدونم.اینا هیچکدوم حالمو توصیف نمیکنن. قلبم میسوزه. دیشب دیدم عکسای پیجشو همه رو پاک کرد و عکسای پروفایل تلگرامشو. تعجب کردم.گفتم ینی چی شده. گفتم اونم مث منه. وقتی اعصاب نداره زورش به این چیزا میرسه. گذشت چند ساعت باز اومدم چک کنم دیدم چی؟پیجش بستهس؟چی؟بلاک شدم
آشفتگی ها
-
تاریخ: 1396/4/8 ساعت: 6:21
روزا بیشتر اوقات رو سرم شلوغه و میگذرونم.شبا اما فرق داره.شبا با غصه یا با گریه میخابم.صبا با سردرد پامیشم.کل روز سردرد دارم که به مسکن جواب نمیده.تا شب که بخابم و دردو نفهمم و باز فردا همونطور. کاش آدما بدونن کاراشون چه بازتابی توی زندگی بقیه داره.کاش به خودشون بیان ببینن چیکار کردن. من یه آدم دیگه
خسته ام از ناکامی ها
-
تاریخ: 1396/4/8 ساعت: 6:21
کمی آرامتر بد باشید... مگر آدم چقدر میتواند تحمل کند... این حجم ویرانگر غصه ها را...
خیلی روزا گذشت،خاطره های تو کم نشد،هیچی اونی که خواستم نشد...
-
تاریخ: 1396/4/8 ساعت: 6:21
امروز خیلی بد بود.بدتر از بد... امروز سر کار بودم.اتاق جراحی فک. دکتر ر.یه لحظه به سرم زد که اگه اون امروز با دکتر ر که استادشونه بیاد... از در اومد داخل.نگاه شوک زدشو بهم انداخت. نگاهش کردم. باورم نمیشد. حالم بد شد.قلبم میکوبید.دستام میلرزید.نمیتونسم چیزی توی دستم نگه دارم.فقط تونستم بشینم و سعی کن